حسّی قشنگ، در دلِ شهر آوری به جوش

 

هنگام دف زدن که لبالب ز شورشی
من را کشی به جنگل سرشار از غرور
من را ز تنگه های پر از خون و خستگی
با شعر عاشقانه ی خود می دهی عبور

همراه میکنی دل آواره ی مرا
با جنگلی که گُر گرفته ز سرمای روزگار
با لحظه های شوقِ  رها در رگانِ شهر
با عاشقان خنده به لب بر فرازِ دار

دف می زنی بخاطرِ طوفانِ کوچه ها
حسّی قشنگ،در دلِ شهر آوری به جوش
چرخان شوند پیر و جوان با نوای تو
این شورِ بی کرانه نمی افتد از خروش

هنگام دف زدن که دلت غرقِ آبی است
پُر می شوم  ز شوق برای شنیدنت
دیدار خوبِ تو امّا، دریغ و دَرد؛
این بار هم نشد که بیایم به دیدنت!