سیِ دِی سالروز آزادی برادر مسعود از زندانهای ستم شاهی، بر شیفتگان آزادی ایران زمین، بویژه، خلق قهرمان و به پا خاستۀ ایران، فرخنده و مبارک باد.

برادر سینه ای بی کینه داره....صفات روشن آئینه داره
برای دشمن یک خلق محروم... هزار آتشفشون در سینه داره

در تمام سالهای پر تلاطم زندان در دوران شاه، خصوصا بعد از شهادت بنیانگذاران سازمان، یکی بود که تمامی بارهای نه تنها مبارزه، که مسئولیت انسان بودن و انسان ماندن را، را بر دوش گذاشته و مومن به آزادی و پیروزی خلق، به پیش می رفت.
یکی که می خواست نان را، مهربانی و محبت را و عشق را و زیباترین هدیۀ خدا به خاکیانِ زمینی، یعنی آزادی را، مساوی بین همه تقسیم کند. یکی که مثل هیچکس نبود؛ اما در همان روزهای ابتدای آزادی اش از زندان، در کمال تواضع و فروتنی می گفت:
“در لحظات آزادی، جمعیت قابل‌ توجهی در اطراف زندان قصر جمع شده بودند. آنها شعار می‌دادند و نام مرا فریاد می‌زدند، من هیچ نمی‌فهمیدم. آخر من‌ که کسی غیر از یک زندانی‌ سیاسی مثل بقیه زندانیان نبودم»... و تاریخ گواهی داد که او فراتر از یک زندانی سیاسی، برپا دارندۀ یک مقاومت شگرف و شکوهمند و فروزندۀ آتشی خاموش نشدنی در قلب کوهساران بود.
فقط چهار روز از فرار شاه خائن سپری شده بود که ماه کنعانی ملت ایران در تاریخ سی ام دی ماه پنجاه و هفت، از زندان آزاد شد. مشیت الهی بر این بود تا او اینک در میدانی بسا سخت تر و هولناک تر از میدان مبارزه با شاه، در مقابله با شیخ، سکان فرماندهی و عبور از امواج سهمگینِ آزمایشاتِ سخت و طافت فرسا را با پذیرش توهین و تهمتهای بی شمار و تقدیم فدیه های فراوان از عزیزترینِ عزیزان خویش و یاران و همرزمانش را، به دست بگیرد، و همچون نخستین بت شکن تاریخ، ابراهیم وار قدم در میان شعله های سرکش آتش بنهد، که این کمترین بها و پرداخت هزینه برای کسی بود که می خواست با بت اعظم، یعنی خمینیِ ملعون در افتد و او را در هم بشکند و فرو بریزد.
هنوز پژواکِ صدای رسایش در گوشمان طنین انداز است که می گفت: «مگر می‌شود خورشید را کشت؟ مگر می‌شود باد را از وزیدن بازداشت و باران را از باریدن. مگر می‌شود اقیانوس را خشک کرد؟ مگر می‌شود بهار را از آمدن باز‌داشت، مانع روییدن لاله‌ها شد، مگر می‌شود ملتی را تا به ابد اسیر نگه داشت»؟.
و کیست که نداند ادای این جملات در دورانی که هیولایی به نام خمینی هنوز در ماه بود و به نام ولایت فقیه، خدایی می کرد، چه تبعات هولناکی داشت و چه تاوان و بهای سنگینی را طلب می نمود.
فرزند شایستۀ ملت ایران اما، با پذیرش آگاهانه و مسئولانۀ هر آنچه که در انتظار او و سازمانش بود، با عزمی جزم و اراده ای استوارتر از صخره های سر به فلک کشیده در مصاف توفان، ایستاد و با سازماندهی مقاومتی پر شکوه، در سخت ترین و سیاه ترینِ دورانِ تاریخِ ایران زمین، در مصافِ با ارتجاعِ افسارگسیختۀ ولایت فقیه، بانگ برآورد که:
«بیچاره شب پرستان، تیغ به کف، هلهله زن، با سلالۀ خورشید و با نسل ایمان چه خواهند کرد؟ گو هر چه می خواهند در پیچ و خم کوچه های تاریک به کمین خورشید بنشینند، بکشانندش و در لجۀ خون اندازند. ولی خورشید در اسارت هم خورشید است».
آری! در سی ام دی ماه پنجاه و هفت، خورشید دیگری طلوع کرده بود تا در شام سیاهتر و سنگینتری که شیخ پس از شاه برای ملت ایران تدارک دیده بود؛ درخشش آغاز کند و گرمای امید و نورِ مقاومت را در قلوب ملتی که به شوق آزادی، به چنگال ارتجاع خون آشام گرفتار آمده بود، زنده و روشن نگاه دارد و حالا چهل سال است که نامش، قرینِ افتخار تاریخ ایران زمین و کابوسِ کفتارانِ عمامه به سر است.
تو کیستی که شب از نام تو هراسان است....شکوه و شوکت اسمت غرور ایران است
تو کیستی که سحر با تو می شود آغاز .... تویی که قصۀ نامت کتاب انسان است
تو کیستی که من از هر طرف که می نگرم... نشان و یاد تو در خاطراتِ پنهان است
چراغ کشته اند اندر وطن ولی هیهات........ز رأی روشن تو شب، ستاره باران است
طریق و رسم تو بی شک و ذره ای تردید....یگانه راه رهایی خلق ایران است…
امروز پس از نزدیک به چهار دهه مقاومت و رزم بی امان بر علیه حکومت ولایت فقیه، صدای دلنشین و رسای شیر همیشه بیدار میهنِ به پا خاسته، بیش از هر زمان دیگر، مژدۀ سقوط و سرنگونیِ حاکمانِ جبار، خونریز و غارتگرِ عمامه به سر را، در گوشِ جانِ ملت ایران، طنین انداز گردیده است. دیر نیست که سرزمین شیر و خورشید در مقدم او و کاوۀ ضحاک ستیز میهن، مزیّن به گوهر ناب و بی بدیلِ آزادی گردد. «شیر همیشه بیدار...رسیده وقت دیدار».